تبليغاتX
زندانی ابدی - خاطره ای بر جای نیست...

زندانی ابدی

 

 

 

از یاد می برم که زمانی دوستم داشته ای

از یاد می برم لحظه ای را که به آرامی زمزمه کردی:

«می پرستمت بانوی من»

چهره ات را از یاد می برم

گرمای دستانت

و طعم بوسه هایت را

و آغوش امنی که مرا در خود پنهان می کرد

 

از خاطر می برم شب های دراز  با هم بودن را

و صبح چشم در چشم تو از رویا سرشار شدن

دیگر به یاد نمی آورم سوگندت را

که می گفتی "شهر بی تو" را ویران می سازم

 

از یاد می برم

تمام تو را،تمام خودم را

تمامیمان را

تمام تمامی تمام ها را

و

به ناچار

به عشق زوال پذیری دیگر

تن خواهم داد

 

+نوشته شده در ساعت4:26توسط زندانی | |