تبليغاتX
زندانی ابدی

زندانی ابدی

 

می دانم که در این شرایط اظهار ناامیدی کردن کار خوبی نیست

آن هم منی که تا همین چند روز پیش به همه می گفتم که خیلی امیدوارم

دیگه خسته شدم از این همه بحث و بحث و بحث

از اینکه مدام جنایت های این چند وقت را واسه هم تعریف کنیم

و هر بار هم قیافه متعجب به خود بگیریم

خسته شدم از اینکه با دوستی که دوستش دارم الکی بحثم بشه

چون همش می  ترسیدم که حتی یک نفر از این جنبش کم بشه

آن وقت او هم بره و مطالبی بنویسه که...

خسته شدم از اینکه چهره های مظلومی را توی فیس بوک ببینم که حالا زیر خاک اند

فقط چون حقشان را می خواستند

خسته شدم از اینکه هر روز تیتر های احمقانه روزنامه ها را ببینم وحرص بخورم

خسته شدم از اینکه هر بار شاهد باشم که هم وطن هایم جلو چشم هایم کتک می خورند

خسته شدم از اینکه هر صفحه ای را باز کردم "ندا" بهم زل زده بود

خسته شدم از اینکه هر روز باور کردم که توی یک جهنم به اسم "وطن" زندگی می کنم

خسته شدم از اینکه هر صبح و عصر و شب به مفهوم "جبر جغرافیایی" فکر می کنم

خسته شدم از اینکه مثل پدرهای روحانی قراره اعتراف بشنوم

و اعتراف و اعتراف وباز هم اعتراف

امشب از ته قلبم حس کردم از پدرانمان متنفرم که سال ها پیش...

کاش این محافظه کاری امروز را دیروز داشتند...شاید دیگه کفن پوش به خیابان ها نمی ریختند

من دیگه خسته شدم...اصلاً به قول دوستمان "به درک"...

 

+نوشته شده در ساعت23:56توسط زندانی | |

...آه چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه...چه آرام و پر غرور گذر داشت...


فروغ فرخزاد                                                                               



در تب دار ترین ماه این سرزمین،آرام و بی صدا آمدی

درست مانند فرشته ای زیبا

که در سکوت درون بستری از تور آرام می گیرد

 آرام و پر غرور زیستی

همچون ترنمی که گاه مادر در پشت پنجره زمزمه می کرد

چه بی صدا در سکوت خانه گذر داشتی

آن هنگام که چشم ها غرق ماتم بود

پدر در آغوش تو جای می گرفت

اما تو در کدام آغوش...؟

فقط خدایت می داند اشک های معصومت

در انزوای اتاق

چگونه دریچه ای به نور می گشود

و دیوار ها از سکوت و اندوهت چه غمگنانه و غریب

پرپر می زدند


شاید به قدر هزار سال خسته ای

اما چه استوار بر جای مانده ای

و

چه سبک بال این راه، می سپری


گویی که هر روز

آغاز تازه ای است از دنیا

نازنین



سرور بودنت چه روشنا بخش است

مبارکت باشد




پریا ی نازنینم

تولدت مباررررررک

ببخش اگر شادباش من به تو اینگونه تلخ بود

شاید اکنون جز این از این من خسته انتظاری نیست...!

یکم مرداد

 

پ.ن:صبح روشن در راه است...

+نوشته شده در ساعت3:53توسط زندانی | |