|
ميخوام بدونم چرا هميشه اينجوری ميشه؟ چرا چيزی که فکر ميکنی خيلی خوبه،گند زده ميشه توش؟ چرا جواب خوبی هات،بديه؟ چرا آدما اينقدر بی شعورند؟ چرا روحت زخم خوردهً اين آدم های بی ارزش ميشه؟ چرا من بايد مدام از اين همه کثافت دورم عقم بگيره؟ واقعاً چرا؟ نه،میخوام بدونم چرا؟؟؟ چرااااااااااااااااا؟؟؟!!! ۱۰ اردیهشت
اينکه هر لحظه يک احساس متفاوت داشته باشی،خيلی حس مزخرفيه. اصلاً ازين تصور خنده ام ميگيره.ازينکه با يه چيز خيلی کوچيک و جزئی حال آدم ميتونه عالی يا گُه بشه.ازينکه مسائل کوچولوی بی اهميت چنان تأثيری تو زندگيم مي گذارند،خسته شدم. اينکه حس کنی راهتو گم کردی خيلی بده.اينکه ندونی بالاخره کی هستی و چی هستی داغونت ميکنه. البته خب بستگی داره که چی از زندگيت ميخوای و چقدر و اينکه زندگی متقابلاً از تو چی ميخواد و چقدر. توي آينه که نگاه ميکنم تصوير کسی رو ميبينم که سال های ساله دارم ميبينم.چيزی عوض نشده در ظاهر،فقط بزرگ تر شدم. اما همه چيز در درونم به هم ريخته. «من درونم» رو نميشناسم.خيلی وقته که بين چنگال های تيز تعارضات زندگيم گير افتادم. شايد من خيلی بزرگش ميکنم يا انتظارم زياده،نميدونم.اما هرچی هستم،اين منم. يه دختره بيست ساله،که بيست ساله داره دست و پا ميزنه،ميون چيز هايی که ميخواد و نميخواد،ميونه بايدها و نبايدها،ميونه آنچه که هست و آنچه ميخواد باشه و آنچه که بايد باشه. شايد باور نکنی اما بين اين ها تفاوت به اندازه سن تمامی بشره. کاش ميتونستم راه حلی پيدا کنم،کاش ميتونستم خودمو پيدا کنم.روح خودمو،انديشه ام رو،هويتم رو. تيره و تار بودن تصوير زندگيم و دنيام اذيتم ميکنه.خسته ام کرده. شايد من تنها نباشم،حتماً هم نيستم.تنها کسی نيستم که اين مشکل رو دارم اما براي حل اون تنهام. براي ساختن اين خرابه ها تنهام. آدم هميشه تو جاهاي سخت زندگيش تنهاست. اصلاً گفتن اين حرفا چه فايده ای داره وقتی که هيچی عوض نميشه... یکم اردیبهشت کلاس روان شناسی
|
About![]()
این منم
Home
|