|
ای نامه رسان غمگین برای تو اشک می ریزم چراکه خود گریه پردردت را دیده ام هیچ کس برای من نامه ای نمی نویسد و من هر روز در صندوق خانه ام فقط بغض تو را می یابم و خستگی راه های بی پایان نامه رسان غمگین کاش روزی نامه ای برای من بیاوری که در آن پایان سکوت تو را نوید دهد نامه رسان غمگین گریه نکن که نامه ها بوی حزن آلود تنهایی ات را به خود می گیرند گریه نکن که من نیز از پشت پنجره به گریه می افتم و هوای خانه از اندوه دیدن اشک تو ـ یک مرد ـ سرشار می گردد نامه رسان غمگین مرا از دیدن درد تو درد می آید به خانه ات برو سوغات این دیار،اشک مردان آنست به خانه ات برو پ.ن:برای بازگویی این داستان واقعی،که قلبم را به درد آورده است زیادی بی حوصله ام فقط بدانید که نامه رسان من تنها مبتلای این درد نیست تنها کسی نیست که بار سنگین این زندگی کمرش را شکسته است تنها مردی نیست که از شرم اشک می ریزد به من بگو آیا عدالت این است؟
خیلی وقته برگشتم اما حرف خاصی نداشتم که بیام و اینجا بنویسم اما امروز یه اتفاق خوبی افتاد که دلم می خواد به افتخار این رخداد خوب زندانی ابدی را آپ کنم حقیقت اینه که روز ۲۴ اردیبهشت بغض گلوم ترکید و حاصل اون یه شعر شد که اونو تو شباهنگ پست کردم اما بعداً این موضوع یادم رفت و فکر کردم که اون شعر رو گم کردم و تا امروز به شباهنگ سر نزده بودم وقتی امروز رفتم و اون شعر رو دیدم داشتم بال در می آوردم باورم نمی شد واسه همین خواستم که این شعر رو که بیان حس و حال من و طبق کامنت های گذاشته شده شرح حال خیلی از دوستان دیگه است عیناً در اینجا هم پست کنم چه حال بدی دارم چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند و همه بیگانه اند با آن لحظه های ناب که دیوانه ات می کند و آن ترانه های عجیب که زیر لب زمزمه می کنی؟ وقتی که هیچکس نمی فهمد و قرار بر این است که تا ابد نفهم بماند این روز ها من به درد های بیشمار مبتلام و خواب عزیزان از دست رفته می بینم و دلم کمی مرگ می خواهد از نوع مرغوبش این روز ها همه دورند خیلی دور و برای من از دورها بوسه می فرستند و این منم که خود را به آن راه می زنم و کاش آن راه به هیچ کجا نرسد حتی خانه کودکی هایم چرا باور نمی کنی که حالم بد است؟ و می خواهم که بر روی تمام خاطرات عق بزنم؟ کاش یک روز در راه خانه گم شوم و تا ابد به دنبالم بگردند در حالیکه من بالای یک درخت برای همیشه به خواب رفته ام درست مثل آن قدیم ها آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند پ.ن: احساس می کنم دیگه توی این کالبد جای نمی گیرم خیلی حجیم شده ام پ.ن جدید: خیلی جالبه همین چند روز پیش تو هم همین حرف رو زدی گفتی که دیگه جسمت ظرفیت خودت رو نداره چقدر دردها شبیه به هم شده اند
|
About![]()
این منم
Home
|