|
نازنینی است به شیرینی عسل، دوستش می دارم بی هیچ نهایتی دختری ژولیده، زائیدهء لطافت یک رؤیا در سحرگاهی که باران بر تمام هستی باریده بود وماه کوچک بر فراز همه دلتنگی ها به زیبایی می درخشید لیلایی است عاشق در جستجوی مجنون گم شده خویش در این صحرای بیکران * * * عسل مهربونم از اولین بلاگر هایی است که در اوایل ورودم به دنیای وبلاگ نویسی با او و نوشته های زیبایش آشنا شدم. نخستین بار در مجهول( Unknow) دیدمش.وبلاگی فوق العاده جذاب و خارج از توصیف که هنوز هم در هیچ کجا نظیرش را ندیده ام.نوشته هایی که تک تک شان برایم خاطره انگیز اند و بی شک برای خود عسل خاطره انگیز تر * * * و پس از آن او خداوند ما شد، در روانی به زیبائی قلم زد و ضد رؤیا خروشید همانند مادر باران بر ما بارید و ما نیز چون او عریان به زیر باران پاک وجودش قدم گذاردیم او صورتکی به چهره نداشت و در آخر با فریاد به ما آموخت که چگونه از چراغ فرمز های بی مصرف زندگیمان بگذریم * * * اکنون دور از ماست اما همیشه در قلب هایمان جای دارد بی شبهه او *فرشته ای است که گام بر زمین خاکی ما نهاده تا بیاموزد به ما مهربانی را، مهربانی را، مهربانی را عزیز مهربونم میلاد پر سعادتت را به خودت و خودم و خدا و همه دنیا تبریک میگم امروز بهترین و قشنگ ترین و بهاری ترین روز دنیاست چون تو به پیش ما آمده ای خواهر گلم امسال، سالی است متفاوت با سالیان گذشته امسال،سال خوشبختی است سال رسیدن به تمام آرزوهای قشنگ و رنگی این را خودت در روز نخست بهار دانستی و « سالی که نکو ست از بهارش پیداست » و بهاری زیباتر از این بهار در خاطر ندارم چرا که سالیان گذشته یا غمی نبود و من خوشبخت بودم یا غمی بود و من خوشبخت نبودم اما امسال غم هست و من خوشبختم با وجود تمام مشکلات دارم لبخند می زنم این تفاوت بزرگ امسال با سالیان گذشته است و احساس می کنم همه دنیا امسال اینگونه اند * * * پس نوید می دهم به تمامی شما که خدایمان عسل، امسال را نیکو خوانده است پس بی شک همینگونه نیز خواهد بود * یکی دیگر از نام های عسل عزیزم، ابلیس کبیر است اما منظور از فرشته، همان تصویری است که تمامی ما از یک فرشته در ذهن داریم، پاک و معصوم * متأسفانه نتونستم همه لینک های عسل رو پیدا کنم چون مثل اینکه بعضی وبلاگ هایش را حذف کرده اکثر دوستان من خودشون عسل را می شناسند اما کسانی که نمی شناسند پیشنهاد می کنم به لینک هایی که گذاشته ام سر بزنند تا خودشون به قلم این فرشته زمینی ایمان بیاورند اول خرداد ۸۶
دیگه حرف عاشقونه ای توی ذهنم نمونده که حالا بهت بزنم متاسفم،احساسات لطیف من خیلی وقته که ته کشیده اند من حالا بی تفاوت به جنازه های بی احساس دور و برم خیره میشم و گاهی زل میزنم تو چشای وحشیشون، تا بدونن که ازشون نمیترسم یک شب عسل بهم گفت،باید سعی کنم باهات حرف بزنم بهش گفتم: اون حرفای منو نمیشنوه اما عسل گفت: مهم نیست، تو حرفتو بزن،مطمئن باش اون می شنوه حالا این منم که دارم باهات حرف می زنم،خوب گوش بده! تو از کی پیدات شد که من حالا اومدنت رو به خاطر ندارم؟ گمونم از روزی که ازهمه آدم های دور و برم بریدم و فرار کردم به درون خودم تو اومدی تا منو نجات بدی من در عوض چیکار کردم؟ مثل یه آدم دیگر آزار زیر پاهام لهت کردم..........خوردت کردم..........تحقیرت کردم و خدا میدونه که چه لذتی بردم! وقتی به این فکر می کردم که چه دردی می کشی لذتم دوچندان می شد من چیکار کردم با تو؟! حالا هم من همون آدمم......شایدم دیوونه تر اما فقط یه چیز میخوام اینکه منو ببخشی من سرد سردم................من حالا آخر خطم شاید دیگه فرصتی نباشه! تو که همیشه صبور بودی و بخشنده پس این بار هم ببخش شاید دیگه من نبودم!!!! * * * پ.ن:عسل خوبم،ممنون. هیچگاه اون شب به یادماندنی رو از خاطر نمی برم. اگر تو نبودی شاید هرگز لب به این اعتراف نمی گشودم. پ.ن۲: تیام و مژگان عزیزم به خاطر تشویق هاتون برای گذاشتن این پست خیلی خیلی ممنونم. * دوستان خوبم اگر صدای دکلمه را نمی شنوید، چند لحظه صبر کنید و به کنترل دست نزنید.ممنون
خواهم رفت... یک روز از اینجا رخت برخواهم بست... . . . لاف می زنم، می دانم بیش از این ها در این منجلاب فرو رفته ام من همینجا خواهم ماند و خواهم مرد به هیچ کجای دیگر نخواهم رفت اما این حق من بود که جای دیگری باشم جایی جز اینجا پ.ن: این نوشته رو چند روز پیش پیدا کردم. یادم نیست دقیقا کی نوشتمش....! پ.ن۲: امروز چند تا پسر بچه رو دیدم که داشتن توی کوچه فوتبال بازی میکردن یاد بچگی های خودم افتادم، اون موقع ها که با برادرم و دوستانش که همه دوستان منم بودند توی کوچمون فوتبال بازی میکردم، اشک توی چشمهام حلقه زد وای خدایا....چقدر زود گذشت!!! حالا که فکر میکنم میبینم چقدر خوشبخت بودم دلم برای اون کوچه تنگ شده، برای دوستامون، برای همه معصومیتی که حالا چیز زیادی ازش باقی نیست همه این ها رو واسه مامان گفتم...گفت: آره، می بینی زندگی چقدر کوتاهه؟! می بینی که اصلا ارزش غصه خوردن نداره؟ پس این همه خودتو عذاب نده! اینقدر فکر نکن! اینقدر غصه نخور! اما اون نمی دونه که من دیگه معتاد شده ام معتاد به غصه خوردن! معتاد به فکر و خیال کردن! معتاد به نگران بودن! معتاد به شکنجه خودم!!!!!!!!!! پ.ن۳: می بینی دوستم؟؟؟؟ بهت یکبار گفتم اگه خودتو از این منجلاب نکشی بیرون تا همیشه گرفتارش میشی !!!! اگه با غصه مدارا کنی، دیگه رهات نمی کنه! اگه با درد هات بسازی، میشن درد بی درمون! پس خودتو نجات بده! پ.ن۴: دارم تولد یه شعر رو حس می کنم!!! |
About![]()
این منم
Home
|