تبليغاتX
زندانی ابدی

زندانی ابدی

I'm dead

 

سالیان دراز از مرگ من می گذرد و هیچیک از این آدمیان حتی،شاخه گلی را ارزانی گور من نکرده اند

*       *       *

به یاد می آورم روز هایی را که باد به من می گفت: چقدر آرامی!

و من در دل به سادگی او می خندیدم، آخر مگر جنازه ها هم...

فکرش را نکن،آری

من آرامم،آرام...آرام...آرام...

بگذار آرام بمانم

 

 

پ.ن:امشب مادری خواهد مرد۰۰۰

+نوشته شده در ساعت23:52توسط زندانی | |

MAN JIGH MIKESHAM...BIDAR NEMISHAVAM

باز همان کابوس، باز همان آوا ها، باز هم زنی خشم آلود نگاهم می کند،دیوانه ای به من عشق می ورزد،بستری با خشونت در آغوشم می کشد،تپش های قلبم هر آن تند تر می شود،تنم داغ داغ می شود،انگشتانی انگار پوستم را می درد،کسی نام مرا صدا می زند،چشمانی وحشی به من زل می زند،دستی مو هایم را چنگ می زند،من جیغ می کشم،کسی در گوشم آوازی قدیمی را زمزمه می کند،هنوز جیغ می کشم،بیدار نمی شوم،دستش گردنم را لمس می کند،من جیغ میکشم،انگشتانش در گوشتم فرو می رود،از درد جیغ می کشم،بیدار نمی شوم،فشار می دهد،من جیغ می کشم،انگار خون فواره می زند،من جیغ می کشم،بیدار نمی شوم،خون ها توی دهانم می ریزد،به سرفه می افتم،چقدرتلخ است،چرا بیدار نمی شوم،نه...نه...دیگه بیدار نمی شوم... چیزی نمی بینم،فقط سیاهی،چیزی نمی شنوم،فقط صدایی گنگ که

می گوید:بیدار شو

اما دیگر دیر شده...من هرگز بیدار نمی شوم

+نوشته شده در ساعت23:37توسط زندانی | |

 زنده باد احمد باطبی

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

 

 

احمد عزیز!

 

 

گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنِی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده  بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد.

 

هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی .

 

باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای  به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های  باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده  شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است. برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برد گی است . می دانیم می آیی...

 

برقرار باش که قرارمان از پایداری توست...

اندکی صبر...

+نوشته شده در ساعت15:47توسط زندانی | |

خیلی خسته ام، بیدارم نکنید

من به خوابی عمیق فرو رفته ام

و یک کابوس مرا اسیر خود کرده است

من دیوانه وار به این کابوس عاشقم

و در عین حال از آن متنفر

و در این دو گانگی وحشت آور

 تک تک سلول های جسم ناپاکم مرا نفرین می کنند

و من بی اعتنا به این نگون بختی

همچنان خود را به این خواب شوم می زنم

*  *  *

من که می دانم عاقبت نجاتم می دهی

پس این عذاب ها دیگر برای چیست؟

+نوشته شده در ساعت0:48توسط زندانی | |